
بلبلیش، که بلبل است، یا لندوک است، پر در نیاورده، یا پیر است، پر ریزانده!
چند تن از اهالی یک روستا، به راهی رفتند. در کنار برکه آبی، وزغی یافتند. از شناختن آن، درماندند. ناچار، به سراغ کدخدا رفتند. کدخدا،

چند تن از اهالی یک روستا، به راهی رفتند. در کنار برکه آبی، وزغی یافتند. از شناختن آن، درماندند. ناچار، به سراغ کدخدا رفتند. کدخدا،

زنی، هنگام پاک کردن سبزی، از شلختگی، بیشتر سبزی ها را در هنگام پاک کردن، دور می ریخت. زن همسایه او، سبزی خود را، از

در قدیم، بارهای سنگین را برای حمل و نقل به خرکچی ها می دادند. خرکچی ها هر کدام چند تا الاغ داشتند و بارها را

شخص مقتدری به نام اورتورخان، بوده است. او چون صاحب فرزند نمی شده، دختری را به فرزندی قبول می کند که آن دختر، به شوهر

برای مردی، خبر آوردند، خر همسایه ات، کره ای زاییده، که دُم ندارد. گفت: «این هم غصه ی امروزمان». گفتند: «چرا.» گفت: «فردا، که کره

دو تن باغ دار همسایه، دیواری مشترک داشتند. یکی از آنان که متجاوز و زورگو بود، آب به پای دیوار بست و دیوار را، خراب

شخصی، تیری به مرغ انداخت، خطا کرد. رفیقش گفت: «احسنت»، تیرانداز، برآشفت که به من ریشخند می کنی؟ گفت: «نه، می گویم احسنت، امّا به

مثلی بخوان! یک روز مردی، در زراعت خود، مشغول آبیاری بود، مردی را دید که سوار بر اسب، از نزدیک زمینش می گذرد. برزگر بی