Array ( [Itemid] => 451 [option] => com_k2 [view] => item [id] => 3980:نمایشنامه-غدیر-معجزه-محبت-به-امیرالمومنین [lang] => عید-سعید-غدیر )
^
سه شنبه, 06 شهریور 1397 ساعت 16:17

نمایشنامه غدیر " معجزه محبت به امیرالمومنین "

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

hobbe ali

 

 

صحنه اول

برق ها خاموش .... کم کم نور صحنه زیاد می شود

ناپدری ناصبی : کاه به آن شکمت بریزند ، آخر چقدر می خوری ؟

روزی دو قرص نان برایش قرار دادم بازم کمش است

تو هم که هی از او طرفداری کن....... یک کم به او راه و رسم زندگی بیاموز

زن –او را بر من ببخش ، راست می گویی این روزها یک کم خوراکش بیشتر شده است ، از این به بعد قول می دهد روزی دو قرص نان بیشتر نخورد

ناپدری ناصبی – فقط همین را پیشه کرده ای ، هی طرف او را بگیری ، معلوم نیست کی سیر می شود.....

بلند سو ... بلند شو ... باید به صحرا برویم

لگد دیگری به دختر می زند ، تو هم نروی پی بازی ، خانه را رفت و روب کن

دختر – چشم حتما پدر

با رفتن آنها دختر از پنجره نگاهی به بیرون می اندازد

دختر – خب رفتند، وای کلاس خاله بلقیس شروع شده است ، زودتر باید بروم ، برمیگردم و خانه را تمیز میکنم

خاموشی ........نور

 

 

صحنه دوم (خانه خاله بلقیس)

دختر – سلام خاله جان

خاله بلقیس – سلام دختر ، دیر آمدی بشین

خاله – خب دخترها امروز می خواهم یکی دیگر از معجزات امیرالمومنین علیه السلام را برای شما تعریف کنم . تا بیشتر بدونید از قدرت علمی آن مولا ....که همه از آن عاجز بودند و عاجز شدند... تایادم نرفته ، جونم براتون بگه ، تنها کسی که از شان نزول در زمان خلیفه اول تفسیر و تاویل و آشنا به تمام رموزات قرآن امام است و هیچ نکته مبهمی در کتاب عظیم الهی وجود نداره که امام از آن آگاه نباشه البته این داستانی که می خوام بگم براتون از قرآن نیست ولی یکی از معجزات امام معصومه

حالا خوب گوش بدین:

 

 

صحنه سوم ( خانه اسماء)

ام سعید : اسماء خواهر جان کجایی ، بیا برایت نان تازه آورده ام اسما کجایی ؟ ( در همان حال نان می خورد )

اسماء : سلام خوش آمدی ام سعید ( همدیگر را بغل می کنند )

ام سعید : صبح که بلند شدم خمیر آماده کردم و کمی نان پختم ولی تو که می دانی بدون همسایه ام از گلویم پایین نمی رود

اسما- آری می دانم ، ممنون ، زحمت کشیدی . برای غذای نیمروز پیش من بمان ، سعید که سر زمین است ، بله ؟

ام سعید – نه خواهر اسباب زحمت نمی شوم ، آری سعید نیست ولی نان نیاوردم که زحمت بدهم

اسماء – این چه حرفی است ، زحمت کدام است ، وجود مهمان رحمت است ، الان ماست تازه می آورم با نان های داغ می چسبد

خوله صدای گریه می آید، ای فریاد رس بیچارگان به فریادم برس، خدایا فراق او برای من دشوار است

ام سعید – یا خدا ! درست شنیدم ، کسی در خانه توست

اسماء – می خندد ..... آری خواهر مهمان دارم

ام سعید – کو ؟ کجاست ؟ و پرده را کنار می زند . اسماء او کیست ؟

اسماء – بیا بیا این طرف ، راحتش بگذار . از صحبت های آن دو دختر به سمتشان بر می گردد .... بلند می شود .....

خوله – سلام خاله جان ، ببخشید متوجه حضور شما نشدم

ام سعید –نه دخترم ما را ببخش که مزاحم تو شدیم ، داستان تو چیست ؟چرا اینگونه به درگاه خدا ناله می کنی ؟

خوله – داستان من داستان دختری تنهاست و یک دلدادگی ......... خواستار مردی شده ام از سرزمین شما .... خوش به حالتان که در همسایگی او هستید ( با ناراحتی ) ...... خوش به حال شما که صدای تسبیح و نفس هایش را می شنوید و صدای پای قدمهایش برای دستگیری از ایتام زینت شبهایتان است.

من خوله ، دختر یکی از بزرگان قبیله بنی حنیفه هستم

خلیفه یکی از کارگزاران خود به نام خالد بن ولید را به میان قبیله ما فرستاده بود

 

 

متن کامل نمایشنامه در لینک زیر آمده است .

 

 

وب سایت گلهای یاس

 

 

خواندن 114 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 06 شهریور 1397 ساعت 16:47

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

برای انصراف کلید Esc را فشار دهید

 

 

پایگاه خبری قطره پاک

 

 

تقویم برنامه ها

اوقات شرعی

Instagram logo

Instagram link

logo aparat web